مرتضى راوندى
113
تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي )
شاد زى با سياه چشمان شاد * كه جهان نيست جز فسانه و باد ز آمده شادمان نبايد بود * وز گذشته نكرد بايد ياد من و آن جعد « 1 » موى غاليه « 2 » بوى * من و آن ماهروى حور « 3 » نژاد نيكبخت آنكسى كه داد و بخورد * شوربخت آنكه او بخورد و نداد باد و ابر است اين جهان فُسوس « 4 » * باده پيش آر هرچه بادا باد شاد بوده است از اين جهان هرگز * هيچكس ؟ تا از و تو باشى شاد داد ، ديدست از او به هيچ سبب ؟ * هيچ فرزانه ! تا تو بينى داد ؟ * نمونهيى از اشعار بزمى رودكى كه در آن از كيفيت پذيرايى از رجال و خصوصيات مجالس جشن و سرور طبقات مرفه و سلاطين ، در هزار سال پيش ، سخن به ميان آمده است نقل مىكنيم : مادر مى « 5 » را بكرد بايد قربان * بچهء « 6 » او را گرفت و كرد بزندان بچه او را از او گرفت ندانى « 7 » * تاش نكوبى نخستوز و نكشى جان جز كه نباشد حلال دور بكردن * بچهء كوچك ز شير مادر و پستان تا نخورد شير ، هفت مه بتمامى * از سر ارديبهشت تا بُنِ آبان آنگه شايد ز روى دين و ره داد * بچه بزندان تنگ و مادر ، قربان چون بسپارى به حبس بچهء او را * هفت شبا روز خيره ماند و حيران باز چو آيد به هوش و حال ببيند * جوش برآرد بنالد از دل سوزان گاه زبر زير گردد از غم و گه باز * زير و زبر همچنان رَاندُه جوشان زر بر آتش كجا بخواهى پالود « 8 » * جوشد ليكن ز غم نجوشد چندان باز بكردارِ اشتُرى كه بود مست * كفك « 9 » برآرد ز خشمراند سلطانِ
--> ( 1 ) . پيچيدهموى ، مجعد ( 2 ) . خوشبوى ( 3 ) . زن زيباروى ، زن بهشتى ( 4 ) . فريبنده ( 5 ) . مادر مى ، استعاره براى تاك و آب انگور است . ( 6 ) . بچه ، استعاره است براى انگور . ( 7 ) . نتوانى ( 8 ) . صاف كردن و تصفيه ( 9 ) . جوش بياورد